معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - هشت - بیرانوند فاطمه
هشت
بیرانوند فاطمه
(١)
بايد به جادههايي که به خراسان ميرسند
بگوييم
اين شعر ادامهي آهويي است
که هشت بار به تو دل بسته است
حالا که همين خيابان طبرسي هم
دردهايش را
از هتلها قايم ميکند
از ترافيک اتوبوسها
از شلوغي بازارها
من ميمانم و
آسمان و
کبوترهايي که
در ميان همهمه
گريه
فرياد
دستمان به پنجرهي فولاد نميرسد
اما تو لبخند ميزني
خراسان روشن ميشود
طبرسي دردهايش را فراموش ميکند
و حتي آفتاب، زائري ميشود
که براي کبوترهايت دانه ميپاشد
(٢)
هنوز هم سيبها به سمت خراسان ميچرخند
که تو لبخند ميزني
و آفتاب در همين شعر
در مسيري از نور و صلوات متبرک ميشود
حالا
اين آهو
اگر دهان باز کند
رودها برميگردند تا بگويند
ارديبهشت مادر من است
که چشمانش هر روز کمسوتر ميشوند
بيآنکه ضريحت را بوسيده باشد
يا پارچهي سبزي گره زده باشد
حالا اين شعر گواهي ميدهد
دريا برميگردد
کبوترها براي هشتمين بار گنبدت را طواف ميکنند
و آفتاب بر سجادهي خراسان مُهر ميزند
(٣)
به باران مينگري
به صداي معصوم آهوها
و اين قنوت سحرگاهان توست
که بهشت را پابرهنه
به کوچههاي خراسان ميکشاند
هنوز هم
از خواب پروانهها شروع ميشوي
از صداي رودهايي که هر صبح
دهانشان را با تکبير معطر ميکنند
هنوز هم سيبها به سمت رسالتت لبخند ميزنند
اما حالا اين شعر جاي خوبي براي متبرک شدن است
حالا که آهوها لبخند ميزنند
حالا که به ماه مينگري
و خراسان موهايت را ادامه ميدهد